سکوت ی میکنم سنگین تر از فریاد ...
پاییز ثانیه ثانیه می گذرد، یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه
تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.
عمرت یلدایی، دلت دریایی، روزگارت بهاری
یلدای خوشی را برایت آرزو می کنم خوبه من. . .
برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1391 ساعت: 18:17
.
.
باز هم بی صدا دلتنگتم
برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1391 ساعت: 18:15
قدرت و توان بيش از آنكه مربوط به سن و سال باشد، به تندرستي و سلامت وابسته است.((آندره موروا))
مسرت ها و خوشي هاي زندگاني در سنين پيري بسيار لذت بخش تر و گواراتر از دوران جواني است.((آندره موروا))
يگانه علت وجودي رمان كشف آن چيزي است كه فقط رمان كشف تواند كرد.((هرمان بروخ))
انسان آرزومند جهاني است كه در آن خير و شر آشكارا تشخيص دادني باشند، زيرا در او تمايل ذاتي و سركش داوري كردن پيش از فهميدن، وجود دارد.((ميلان كوندرا))
زمان در ترني كه تاربخش مي نامند، سوار شده است؛ سوار شدن در اين ترن آسان است اما پياده شدن از آن دشوار.((ميلان كوندرا))
عادت خود را بر پذيرش اين انديشه قرار بده كه مرگ را درباره ي وجود خودمان جز به هيچ نگيري و آن را پوچ و هيچ تصور نمايي. زيرا خوبي و بدي جز در ادراك و احساس و فهم ما وجود ندارد و مرگ، محروميت و دور شدن از درك و احساس و فهم است.((اپيكور))
من با تمام وجود آرزو دارم كه در آسمان نيز بتوانم به نقاشي خود ادامه بدهم.((كوروت))
به آنها كه مرا دوست دارند لبخند مي زنم و براي آنها كه از من متنفرند آه مي كشم، آسمان هر جور كه بالاي سر من قرار دارد بي تفاوت است، زيرا در درون من قلبي است كه براي مواجهه با هر سرنوشت و تقديري آماده است.((بايرون))
پيروزمندان! فراموش نكنيد كه پيروزي هاي بشري هميشه نسبي و موقتي است.((آندره موروا))
هيچ پيروزي اي آينده ي ما را در نظر ما مشخص نمي سازد و نمي تواند باعث اعتماد ما به آينده ي دور و درازي باشد.((آندره موروا))
برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1391 ساعت: 22:03
بسياري از مردم كتاب "شازده كوچولو" اثر اگزوپري را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .
قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است...
در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد ...
مينويسد : مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود
فرياد زدم : هي رفيق كبريت داري؟!!
به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟
شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....
ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
پرسيد: بچه داري؟
با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم : آره ايناهاش !
او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند...!
يك لبخند زندگي مرا نجات داد ...
برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1391 ساعت: 11:45
چه قدر خالی ست باران
یک دل هم درآن پر نمی زند !
جان می دهد برایِ بی تو مردن
تا بند نیامده
باید رفت
تنها چترها می فهمند باران را !
برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1391 ساعت: 16:29
می پرسد از من کیستی؟ می گویمش اما نمی داند
این چهره گم گشته در آیینه خود را نمی داند
می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد
آیینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند
می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد
کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمی داند
می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم
حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند
می گویمش‚ می گویمش‚ چیزی از این ویران نخواهی یافت
کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند
می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین
آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند...
برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1391 ساعت: 12:08
امروزه همه مي دانند كه تحمل انتقاد نشانه بارز فرهنگ است.((نيچه))
ما بايد راز هنر را گسترش داده و آن را به هنر زيستن تبديل كنيم.((نيچه))
خنده يعني ديدن درون چيزها.((نيچه))
فيلسوفي كه حالتهاي متعدد سلامتي را پيوسته از سر گذرانده و مي گذراند، به همان اندازه، فلسفه هاي متعدد را نيز پشت سر مي گذارد.((نيچه))
براي ما زيستن يعني تبديل پيوسته آنچه كه هستيم و آنچه را كه به ما مربوط مي شود، به نور و شعله.((نيچه))
توان انتقاد كردن و حفظ وجدان صادق در مخالفت با آنچه كه هميشگي، سنتي و مقدس است، هنري والاتر از تحمل و تحريك انتقاد است و اين هنر در فرهنگ ما به راستي بزرگ، نو و شگفت آور است.((نيچه))
اكنون براي هنرمند بودن بايد تلاش كرد كه فراموش كنيم، ناديده بگيريم.((نيچه))
شايد طبيعت، (حقيقت) زني باشد كه حق دارد نخواهد اساس وجودش برملا شود.((نيچه))
حالا مي فهمم كه بهبود يافته اي، زيرا آن كس كه فراموش كرد بهبود يافت.((نيچه))
تحمل دردي مضاعف آسانتر از دردي واحد است.((نيچه))
برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: جمعه 17 آذر 1391 ساعت: 11:08
زندگی یک بازی دردآور است
زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم و باختیم..
کاخ خود را روی دریا ساختیم..
لمس باید کرد این اندوه را
بر کمر باید کشید این کوه را..
زندگی را با همین غمها خوش است
با همین بیش و کم ها خوش است
باختیم و هیچ شاکی نیستیم، بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم
برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1391 ساعت: 14:30
ماشین جدید خریده بودم رفتم خونه بعد از اینکه ماشین رو گذاشتم توی حیاط ، موقع بستن در حیاط سرم خورد به جعبه پست و شکست و کلی خون اومد.
بابام گفت خدا رو شکر خونریزی هم شد دیگه لازم نیست گوسفند بکشیم.
من :(
مامانم:(
بابام :)))
*********************
اینقد بدم میاد از این ادما
میان یواش با ناخن کمر آدم و میخارونن
تا بهشون میگی سفت تر ول میکنن میرن :|
درد بگیری الدنگ بدتر خارش میگیره خب
*********************
مکالمه چند وقت پیش منو مامانم:
مامانم: اگه خالت زنگ زد، گوشیو بر ندار
من:خوب واسه چی؟
مامانم: اخه میخواد خبر مرگ خواهر شوهرشو بده!
من: خوب چه ربطی داشت؟
مامانم: اخه من هنوز در جریان نیستم، اگه منم بفهمم نمیتونم امشب برم عروسی!!!
من :|
مرده شور قبرستون :|
داماد :|
مامانم :)
برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: شنبه 11 آذر 1391 ساعت: 14:15
براي آنکه همواره دوستانمان را نگاه داريم، بهتر است هميشه فاصله و بازه اي ميان خود و آنها داشته باشيم.((اُرد بزرگ))
ترس از جدايي، جدايي به بار مي آورد.((اُرد بزرگ))
ناياب ترين چيزها در جهان، دوست صميمي است.((ناپلئون بناپارت))
آنچه مردم دوستي مي خوانند، چيزي غير از نفع شخصي نيست. دوستي خودپسندي انسان است كه مي خواهد به نام دوستي از ديگران بهره ببرد.((لارشفوكولد))
آن كس كه در هر جا دوستاني دارد، همه جا را دوست داشتني مي يابد.((مثل چيني))
از سلامتي خود مراقبت مي كنيم، براي روز مبادا پول ذخيره مي كنيم، سقف خانه را تعمير مي كنيم و لباس كافي مي پوشيم، ولي كيست كه در بند آن باشد كه بهترين دارايي يعني دوست را به گونه اي عاقلانه براي خود فراهم كند؟((رالف والدو امرسون))
اگر هر كس همه كس را دوست مي داشت، همه كس صاحب دنيا مي شد.((فريدريش شيلر))
اگر به دوستي علاقه مندي، با خواهش و اصرار او را آزار نرسان كه از چشم او مي افتي.((؟))
اگر مي خواهيد شما را دوست بدارند، اشتباهات خود را بيش از نيكي هاي خود بگوييد.((بارون ليتون))
[ بگو ] با چه كساني دوست و رفيقي، تا بگويم چگونه آدمي هستي.((رالف والدو امرسون))
برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: پنجشنبه 9 آذر 1391 ساعت: 15:56
هرگز برای نقص اندیشه همدردی وجود ندارد.((فرناندو پسوا))
برای هرچه تلاش می كنیم، تلاش برای تایید شدن است، اما با این تایید شدن كنار نمی آییم و فقیر می مانیم، یا مدعی می شویم تایید شدن حق ما است، در آن صورت دیوانه های توانگری هستیم.((فرناندو پسوا))
همه ی چیزهایی كه در عرصه ی هنر یا زندگی انجام می دهیم، رونوشت ناقص چیزهایی است كه می خواستیم انجام دهیم.((فرناندو پسوا))
انسانها تنها یاد می گیرند كه از اجداد درگذشته ی خود سودی ببرند.((فرناندو پسوا))
یك اثر كامل حتا اگر بد هم باشد بهتر است، چون در هر صورت یك اثر است، یا سكوت واژه ها، خموشی كل روان، تا نویسنده با آن به ناتوانی رفتار خود را ثابت كند.((فرناندو پسوا))
هنر عبارت از این است كه فرصت دهیم تا سایر انسانها آنچه را كه ما احساس می كنیم، احساس كنند، آنها را از خودشان رها سازیم و برای این رهایی خاص شخصیت خودمان را به آنها پیشنهاد كنیم.((فرناندو پسوا))
برای اینكه بتوانم احساسی را كه حس می كنم به دیگری بدهم، ناگزیرم احساس خود را به زبان او برگردانم.((فرناندو پسوا))
انسان از اندیشیدن و حس كردن چیزی درك نمی كند.((فرناندو پسوا))
همه به یكدیگر عشق می ورزیم و دروغ، بوسه ای است كه با یكدیگر رد و بدل می كنیم.((فرناندو پسوا))
نوشتن یعنی فراموش كردن؛ ادبیات خوش آیندترین شیوه ی نادیده گرفتن زندگی به شمار می رود.((فرناندو پسوا))
برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 5 آذر 1391 ساعت: 16:2